خاطرات بانوی امدادگر و جهادگر فاطمه پوردرمان
خاطرات بانوی امدادگر و جهادگر فاطمه پوردرمان

به گزارش صدای آناک، من در خانواده ای بزرگ شده بودم که قبل انقلاب سال ۱۳۵۷ بود که صبح ها با صدای دلنشین پدرم که نماز صبح را می خواند از خواب بیدار می شدیم و با صدای بلند نماز را پدرم می خواند و اصلا دوست نداشت نمازمان قضا شود به همین خاطر نمازمان […]

به گزارش صدای آناک، من در خانواده ای بزرگ شده بودم که قبل انقلاب سال ۱۳۵۷ بود که صبح ها با صدای دلنشین پدرم که نماز صبح را می خواند از خواب بیدار می شدیم و با صدای بلند نماز را پدرم می خواند و اصلا دوست نداشت نمازمان قضا شود به همین خاطر نمازمان از همان دوران کودکی سر وقت بود ولی آن زمان که ناخن های من با لاک بود ولی باید نمازمان را میخواندیم چون تو اون سن بلوغ نبودم که نباید با لاک نماز بخوانم و صبح ها با صدای بلند نماز پدرم بیدار می شدیم که اکثر الگوی ما پدرمان بود پدرم با این وجود که خیلی خسته میشد ولی همیشه شب ها دندان هایش را مسواک میزد و نمازش را میخواند بعد میخوابید و موقع خوابیدن با صدای بلند حمد وسوره خود را می خواند که ماها هم تکرار بکنیم.

ما در خانواده ای بودیم با ۲ برادر و ۳ خواهر که همه خواهر و بردارهایم تو این شرایط هستیم که نمازمان سر اول وقت باید باشد.

نوجوان بودم که در راهپیمایی های انقلاب که با یک صدا لا اله الا الله می گفتیم و از همان لحظه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی سرگرم تحصیل در دبیرستان بودم و اکثر مدرسه ها در اختلاف بود هرکسی یکی مجاهد بود یکی حزب اللهی بود و در مدرسه چند گروه شده بودیم و من بعد انقلاب رفتم به انجمن اسلامی ثبت نام کردم و دوره های کمک های اولیه را گذرانده بودم اما بیشترین بخش از کارم رسیدگی به غذا و لباس رزمندگان بستری شده در بیمارستان بود آن قدر سرگرم کار شده بودم که روز وشب برام یکی شده بود. و فعالیت ما در انجمن اسلامی به گونه ای بود که ۵ و ۶ نفر بودیم نماز و دعا می خواندیم و کارهای روزنامه دیواری انجام می دادیم و نماز جماعت برپا می کردیم که علاقه ای پیدا کردم.

تا اینکه جنگ شروع شد داوطلب به رفتن به بیمارستان سینای تبریز شدیم و دوره های کمک های اولیه را در آنجا گذراندم از طرف انجمن اسلامی مدرسه که داوطلب اعزام به جبهه شدم نام من و تعدادی از دانش آموزان را به سپاه داده بودند. خوشبختانه پدرومادرم هر دو راضی به رفتنم بودند. برای همین بود که رضایت نامه ام را امضاء کرده و خودشان برای بدرقه ام به راه آهن آمدند.

آن زمان اون موقع ۵ نفر بودیم ما را به اهواز آوردن و در حالی که ماها نمیدانستیم حمله به این شهر می شود که به ورزشگاه اهواز آوردن که با دیدن سالن ورزشگاه پراز تخت بیمارستان بود و ما را از ورزشگاه به دانشکده کشاورزی اهواز انتقال دادند و تقسیم کردند یکی دوروز که گذشت زمزمه های به گوش رسید که عملیات تازه ای شروع شده است با شروع عملیات تخت های خالی پر شده از مجروحین که با کمک امدادگرانی که از شهرهای قم،اصفهان و مشهد آمده بودند مرتب کردن تخت ها را شروع کردیم کمک های اولیه را به خوبی یاد گرفته بودند و از نظر حجاب و اخلاق واقعا نمونه بودند.

تا اینکه حمله شد چیزی که توجه ام را جلب کرد اتوبوس ها و آمبولانس هایی بودند از دید دشمن همه جای آن را به گل پوشانده بودند. در یک لحظه شب تحت های بیمارستان پراز مجروحین شد و تمام رزمنده ها در بیرون مجروح شده بودند انگاری من با چشم خودم کربلا را در آن لحظه دیدم.

مدت کوتاهی که گذشت برای کمک به کادر آشپزخانه به آنجا فرستادند. خانم دانش یکی از نیروهای فعال از سپاه تبریز بود. ایشان هم در آنجا حضور داشتند. هردو در آشپزخانه کار می کردیم غذاهایی را برایمان می فرستادند تحویل گرفته و بین مجروحان پخش کردیم.شب و روز من ظرف می شستم اصلا تا ساعت ۳ ما می نشستیم انگار نه انگار خستگی در وجودم حس نمی کردم.

و در سالنها سرود آهنگران «سوی دیار عاشقان» احساس دیگه ای بود و نماز شب در چمن ها می خواندیم تا در ادامه مجروحانی که حالشان کمی خوب بود به جبهه برمیگشتن و آنهایی که زخمی بودن به تبریز یا تهران با هواپیما می فرستادن و تا یک ماه ما همچنان کارکردیم که خرمشهر را آزاد کردند.

بیشتر روزهایمان در نقاهتگاه سپری شد خیلی کم پیش می آمد جایی برویم گاهگاهی هم به مزار شهدا می رفتیم ایامی که خطر تهدید کننده ای نمازهای جماعت و مراسم دعای کمیل را بیرون از دانشکده روی چمن سرسبز آنجا برگزار می کردیم

مجروحین دیگری هم آورده بودند که از طلاب حوزه علمیه قم بود یکی از پاهایش به خاطر اصابت ترکش خمپاره قطع شده بود طولی نکشید که پای دیگرش هم عفونت کرد پدرش برای عیادت آمده بود وقتی موضوع را با ایشان مطرح کردیم رضایت داد تا آن یکی پایش را قطع کنند بعد از چندهفته ک حالش خوب شد با ولیچر به حیاط بیمارستان می بردیم تا به خاطر طولانی شدن دوره درمان احساس دلتنگی نکند. ایشان با صدای زیبایی که داشتند آیات قرآن را با صوت دلنشین تلاوت کردند.آن لحظه بود که احساس می کردم حضور معبود در همه جای بیمارستان به چشم می خورد.

خبرنگار سمیه امینی